تبليغاتX
Puzzle

Puzzle

اگه بنویسم درست میشه!کافیه که فقط بنویسم.مطمئنم! آروم باش! گفتم آروم باش! با توام! بهت میگم خفه شو!! احمق!!! باید خودتو نگه داری! اگه چشات تر بشه نمیبخشمت! مجازاتت میکنم! روشنه؟!


چقدر مسخره ست! درست وقتی که مطمئنی یه چیزی خوشحالت میکنه می بینی که بیشتر از همه ی چیزای دیگه دپرست می کنه. اون موقع ست که سرد میشی. نگاهت بی روح میشه و بازم یه تکه از پازل هات داره ازت دور میشه و تو تصمیم همیشگی رو میگیری. این که تکه های دیگه رو محکم بچسبی و سعی کنی به تکه های از دست رفته فکر نکنی! اما...اما بازم یکی میاد و تکه ها رو تکون میده و همون تکون کوچیک کافیه که عصبیت کنه. بریزتت بهم. داغونت کنه. اما بازم میگی بیخیالش. دنیا رو عشقه!! اما بازم میریزنش بهم! بازم بهش ضربه می زنند و اینجاست که راه تو با آدمای دیگه جدا میشه! چون همه گریه میکنند,حتی اگه شده تو تنهایی و خلوتشون! اما تو نمیکنی. یعنی نمیخوای که بکنی!! گریه مال تو نیست. در قوانین جدیدت گریه رو در ردیف انسان های سوسول قرار داده بودی! و از بچگی به خودت فهمونده بودی که دخترای لوس گریه می کنند. تو خیلی محکم تر از این حرفایی. خیلی وقتا چیزایی رو به دوش کشیدی که شاید بعضی فکرشو هم نکنند. پس یه ضربه ی کوچیک اونقدرا هم که فکر میکنی نمیتونه خمت کنه.


خیره! خیره! خیره شدن!

خیره میشی به خیابون و آدمایی که میگذرند. به ماشین هایی که چراغشون میتونست تو رویاهات شبیه ستاره های آسمون آبیت باشه. اما تو از رویا متنفری! از زندگی کردن تو رویا بدت میاد!

خیره میشی و خودتو سرزنش میکنی که خفه شو و بخند. تو همیشه باید بخندی تا دوستات ناراحت نشند. تو همیشه باید بخندی تا دوستات هم بخندند. تو باید بخندی! نباید لبخند رو از صورتت حذف کنی!

چیزی نشده که! فقط یکم مونده. همین که برسی خونه میشینی و همه ی اینا رو تایپ میکنی.

اما اینم خراب میشه! میشنوی که خونه نمیرید و باید چند ساعت مزخرف رو تو خونه ی یکی دیگه تلف کنی. به زمین و زمان فحش میدی و بیشتر خیره میشی.

به درک! به درک که نمیشه! به جهنم! به...


سر راه بهشت من درخت سیب میکاره...


به جهنم! به جهنم! کاغذ که هست. مگه قبلا" تو کاغذ نمینوشتم! بازم مینویسم! حتی اگه افکارم درب و داغون تر از قبل باشه و درب و داغون تر از قبل بنویسم! باید بنویسم! بنویس! بنویس! خودتو خالی کن! خالی! خالی! خالی!...


سر راه بهشت من درخت سیب میکاره...


ولم کن! نمیخوام بشنوم. تمومش کن. یه چیز دیگه باشه! یه چیز متفاوت تر. اصلا معنی هم نداشته باشه. فقط این نه! این نه!

Meybe you were right...

Meybe you were right...





+ Writed In Thu 15 Oct 2009 7:59 PM By Nassim |


همیشه از اون لحظه می ترسیدی ولی با اینحال همیشه هم منتظرش بودی!حس عجیبیه!یه حس دوگانه!این که مطمئنی این لحظه و این اتفاق بدترین چیز تو زندگیت می تونه باشه ولی بازم مثل بچه های شیطون و بازیگوش منتظرشی!دوست داری اتفاق بیفته.انگار که دنبال یه چیز جدیدتر می گردی و این چیز جدیدتر هرچیزی که باشه مورد قبولته!

با این حال به هیچ جه نمی تونی ترسی رو که داری انکار کنی!مثل وقتی که پدربزرگت در حال مرگه و همه می دونند که می میره.ولی زمانش معلوم نیست.اما تو همش آرزو می کنی که فردا یا به همین زودی ها بمیره! و حتی شاید تو اون لحظه این اتفاق برات اصلا" دردناک نباشه و تو فقط به خاطر تفریح و جمع شدن چند روزه تو خونه ی مادربزرگ این آرزو رو می کنی!

پدربزرگ می میره اما تو بازم نمی فهمی!همش داری زور می زنی که گریه کنی تا همه بگند که این نوه ش خیلی دوستش داشته!آخرش گریت می گیره ولی به همینجا ختم نمی شه! وقتی گریه می کنی واقعا" می فهمی که چی شده!داغون می شی!عذاب وجدان می گیری!از این که بگند پدربزرگش رو خیلی دوست داشت معذب می شی!چون می بینی خیلی عقبی! همه می دونستند دوسش داشتی و فقط خودت نمی دونستی!

این فقط یه تکه شه!یه تکه از پازل زندگی!وشاید تکه ی مهمی هم نباشه!و این خیلی سخته!چون وقتی می بینی یه تکه از پازلت که اونقدرا هم اهمیت نداشته زده وکل پازلت رو داغون کرده می ترسی!از این می ترسی که بزرگترین و مهم ترین تکه رو هم گم کنی!و پازل زندگیت دیگه هیچ وقت درست نشه!

اما ابلهانه تر اینه که بازم منتظر باشی که اون تکه هم گم بشه!!!چرا؟معلوم نیست.شاید دنبال یه اتفاق دیگه می گردی!شاید می خوای روند زندگیت تغییر کنه!و شایدم می خوای هرچه زودتر این مسئله تموم بشه!چون از اولم می دونی که این تکه متعلق به تو نیست! و نمی خوای خودتو گول بزنی, اما می بینی که می زنی! پس چه بهتر که این تکه رو ازت بگیرند تا دیگه نتونی و جراتشو نداشته باشی که خودتو گول بزنی!

اما من می ترسم! من از خودم می ترسم!و بیشتر از هرکسی هم از خودم می ترسم! چون می دونم این تکه مهم ترین تکه ی زندگیمه ولی بازم می خوام تموم بشه! می خوام تکلیفم رو بدونم و هرچه زودتر پام رو به گلیم خودم برگردونم! من از خودم می ترسم چون تجربه های قبلیم برام سرمشق نشده! من از خودم می ترسم چون عاشق خطرم!من از خودم می ترسم چون هرکسی می دونه من بعد از دست دادن مهم ترین تکه خودم رو هم از دست می دم اما خودم نمی خوام زیر بارش برم! من از خودم می ترسم چون فکر می کنم تحمل همه چیز رو دارم و همیشه سعی می کنم به روی مبارک نیارم! من از خودم می ترسم چون نمی تونم مثل بقیه احساساتم رو بروز بدم! من از خودم می ترسم چون می دونم چیزی رو که بخوام بالاخره بدست میارم و این می تونه باعث بشه که باغ یکی رو خراب کنم! من از خودم می ترسم چون می دونم اگه باغ یکی رو خراب کنم از عذاب وجدان نمی میرم و زود یادم می ره که یه ویرانگرم! و من از خودم می ترسم چون نمی خوام این من و خودم رو نابود کنم...!

پ ن:

من همیشه وجود داره! حتی برای ما شدن هم من لازمه! پس هیشکی نمیتونه انکارش کنه.

پ ن:

پازل زندگی من و خیلی ها, خیلی بزرگتر از این حرفاست ولی هیچ پازلی بدون تکه ی مرکزیش کامل نمیشه!

پ ن:

از داداش مصطفی به خاطر همه ی زحماتی که واسه قالب و آهنگ وبلاگم کشیده متشکرم.

+ Writed In Sun 13 Sep 2009 0:18 AM By Nassim |


Puzzle X

روز ها شب ميشوند و شبها روز
سيم خاردارهاي دور باغ زنگ ميزنند
توت فرنگي ها قرمز ميشوند
آلبالو ها ترش ميشوند
و من هنوز تلخي بادامي را
كه تو به من دادي به ياد دارم

م.ا



Home
Email



Profile



Archive

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



Census



My Favorite Music


My Friends

مقبره سفید
وقتی خورشید غروب میکند
علیرضا
پریناز
طلسم شدگان
عشق همیشگی من
خانه متروک
دریای من
کلبه فریادکش
news 252
شوق فریاد
تك درخت
" نوشته ها و خاطرات من "
خط خطی!
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود!
ابدیت